تبلیغات
کشکول رضا راد - دلتنگم
کشکول رضا راد
رمز موفقیت= 1% استعداد +99% تلاش
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


این وبلاگ خودمونی منه..
وبلاگ شخصی رضا صابری راد دانشجوی رشته ی تاسیسات الکتریکی
خوش اومدید

مدیر وبلاگ : رضا صابری راد
نویسندگان
نظرسنجی
میزان رضایت شما از این وبلاگ چقدر است؟






من غمگین بودم که چرا کفش ندارم،
اتفاقا مردی را دیدم که پا هم نداشت.
پیرمرد همسایه آلزایمر دارد ...
دیروز زیادی شلوغش کرده بودند
او فقط فراموش کرده بود
از خواب بیدار شود ...!

زنده یاد حسین پناهی
دلتنگم،
مثل مادر بی سوادی
که دلش هوای بچه اش را کرده
ولی بلد نیست شماره اش را بگیره.
گنجشک می خندید به اینکه چرا هر روز
بی هیچ پولی برایش دانه می پاشم...
من می گریستم به اینکه حتی او هم
محبت مرا از سادگی ام می پندارد...
حواست هست؟
شهریور است ...
کم کم فکر باد و باران باش ...
شاید کسی تمام گریه هایش را
برای پاییز گذاشته باشد ...
هر روز صبح، در هر ایستگاه بزرگ راه‌ آهن، هزاران نفر داخل شهر می‌شوند
تا به سر ِ کارهای خود بروند و در همین حال، هزاران نفر دیگر از شهر خارج
می‌شوند تا به سر کارشان برسند. راستی چرا این دو گروه از مردم، محل‌های
کارشان را با یکدیگر عوض نمی‌کنند؟

" عقاید یک دلقک / هاینریش بل "
زمین نلرز، خانه های ما سست است.
زمین نلرز، خانه های ما کاه گلیست.
زمین نلرز، کودک من در کنج دیوار پر از خالی پهلوی عروسکش خوابیده است.
زمین نلرز، فردا می خواهم برای عروسی خواهرم کله قند بخرم.
زمین نلرز، هنوز به بی بی نگفته ام که چقدر دوستش دارم.
زمین نلرز، دستهایم هنوز میل به کار دارند.
از كنارش گذشتـــم... گفتم: در این خرابه به دنبال چیستی!؟
مات نگاهم کرد و گفت: این خرابه خانه ی من است! از شـــرم فرو ریختـــم...
ناگاه گفت: تو جیرانم را ندیدی!؟ دخترم را ... دلبندم كنار خودم بود، تشنه بود،
آب میخواست...
گفتمش خودت بردار... كاش نگفته بودم ، كاش نگفته بودم ، كنار خودم بود...
همسایه ام از گرسنگی مرد،بستگانش در عزایش گوسفند ها سر بریدند
آقای ۳۰۰۰ میلیارد ، لااقل سهم این کودک را نمی بردی...
دستهارا باز در شبـــهای ســـرد هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد
مژدگــانی ای خیابان خوابــــــــها می رسد ته مانده ی بشقابــــها
نازنین!
ورشکست شدن کدامین سرمایه دار، به اندازه بی سرمایه شدن تو
دردناک است؟ در شیرینی ات چه ریخته ای که کامها تلخ می شوند؟
دست های کوچکش
به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد
التماس می کند : آقا... آقا " دعا " می خری؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند
و برای فرج آقا " دعا " می کند....
کودکی با پای برهنه بر روی برفها
ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی
نگاه می کرد زنی... در حال عبور او
را دید، او را به داخل فروشگاه برد و
برایش لباس و کفش خرید و گفت:
مواظب خودت باش کودک پرسید:
ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط
یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت:
می دانستم با او نسبتی داری!!!
بهش گفتم: چرا هر بار وایمیسی و از
شوهرت کتک میخوری؟

گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع می‌کنه
خودش رو می‌زنه،
اونقدر می‌زنه تا داغون شه،آخه موجیه
دست خودش نیست ... !
انسان های بزرگ دو دل دارند :
دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که
می خندد و آشکار است ...
< پروفسور محمود حسابی >
هاردی : فردا دم افتاب اعداممون می کنن
لورل : کاش فردا ابری باشه
فرزند عزیزم :
آن زمان که مرا پیر و ازکار افتاده یافتی،
اگر هنگام غذا خوردن لباس... هایم را
کثیف کردم و یا نتوانستم لباسهایم را
بپوشم
اگر صحبت هایم تکراری و خسته کننده
است صبور باش و درکم کن

یادت بیاور وقتی کوچک بودی مجبور
میشدم روزی چند بار لباسهایت عوض
کنم برای سرگرمی یا خواباندنت مجبور
میشدم بارها و بارها داستانی را برایت
تعریف کنم...

وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا
سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه م یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو اولین
قدمهایت را کنار من برمیداشتی....
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..
روزی خود میفهمی
از اینکه در کنارت و مزاحم تو هستم،خسته و عصبانی نشو
یاریم کن همانگونه که من یاریت کردم

کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم

فرزند دلبندم،دوستت دارم
قند خون مادر بالاست
دلش اما همیشه شور می زند برای ما

اشک‌های مادر , ...مروارید شده است در صدف چشمانش
دکترها اسمش را گذاشته‌اند آب مروارید!
حرف‌ها دارد چشمان مادر ؛ گویی زیرنویس فارسی دارد
دستانش را نوازش می کنم
داستانی دارد دستانش


پسر گرسنه اش می شود ، شتابان به طرف یخچال می رود
در یخچال را باز می کند

عرق شرم ...بر پیشانی پدر می نشیند
پسرک این را می داند
دست می برد بطری آب را بر می دارد
... کمی آب در لیوان می ریزد
صدایش را بلند می کند ، " چقدر تشنه بودم "

پدر این را می داند پسر کوچولو اش چقدر بزرگ شده است ...




نوع مطلب : خودمونی، 
برچسب ها : دلتنگم، درد دل، فقر، سخنان ارزش مند،
لینک های مرتبط :
رضا صابری راد
پنجشنبه 7 دی 1391
دوشنبه 16 مرداد 1396 12:52 ق.ظ
Excellent post. I was checking continuously this blog and I'm impressed!
Very helpful information specially the last part :)
I care for such information much. I was seeking this certain information for
a long time. Thank you and best of luck.
دوشنبه 14 فروردین 1396 05:58 ق.ظ
When I initially commented I clicked the "Notify me when new comments are added" checkbox and now
each time a comment is added I get four emails with the same comment.
Is there any way you can remove people from that service?
Appreciate it!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب

بالای صفحه

Powered by : قالب و كدهای جاوا: قالبسرا

به سایت ما خوش آمدید
نام و نام خانوادگی      
آدرس ایمیل      
کلیه حقوق این وبلاگ برای کشکول رضا راد محفوظ است